بهترین تیم در اولین دهه قرن بیست و یکم
اف سی بارسلونا بهترین تیم اولین دهه قرن بیست و یکم است؛ این عنوان بنا به داده های فدراسیون تاریخ و آمار فوتبال (IFFHS) به بارسا داده شده است. نزدیک ترین تیم اسپانیایی به آنها رئال مادرید (8ام) است.
در پایان سال 2010، اف سی بارسلونا در اوج پیروزی در لالیگا، توانست در رده بندی به منچستر یونایتد غلبه کند. منچستر یونایتد سال گذشته، در صدر رده بندی اروپایی قرار گرفته و با اختلاف 17 امتیاز بالاتر از بارسا قرار گرفت.
از دوم به اول
2010 شاهد تغییر در رده بندی تیم های اروپایی بود. دو فینالیست لیگ قهرمانان (اینتر و بایرن) هر دو به مکانی بالاتر دست یافته بودند و جای آث میلان را گرفته بودند. اف سی بارسلونا لیگ اسپانیا را برده و با برتری 27 امتیاز، جای منچستر یونایتد در صدر را گرفت.
13 عنوان
از آغاز قرن بیستم، اف سی بارسلونا با 4 عنوان لالیگا، 2 لیگ قهرمانان، 1 کینگز کاپ، 1 جام باشگاه های جهان، 1 سوپر جام اروپا و 4 سوپر جام اسپانیا، رکوردی فوق العاده به جای گذاشته است.
در فاصله زیادی از رقابت میان بارسلونا و منچستر یونایتد، لیورپول، آرسنال و اینتر قرار دارند. پس از اف سی بارسلونا، دومین تیم اسپانیایی در رده بندی ها، رئال مادرید است که در مکان هشتم قرار دارد.
100 تیم اول متشکل از باشگاه های 24 کشور هستند: اسپانیا (12)، انگلیس (12)، ایتالیا (19)، فرانسه (10)، آلمان (7)، هلند (6)، پرتغال (4)، یونان (4)، ترکیه (4) و روسیه (4) تیم.
10 تیم اول
1. اف سی بارسلونا: 2550 امتیاز
2. منچستر یونایتد: 2523
3. لیورپول: 2412
4. آرسنال: 2410
5. اینترمیلان: 2358
6. بایرن مونیخ: 2315
7. آث میلان: 2296
8. رئال مادرید: 2257
9. چلسی: 2235
10. رم: 2028
منبع : FCbarcelona.ir
real-madrid vs barcelona



رئال مادريد در دهه اخير از نظر آماري نه تنها از بارسلونا كمتر نبوده، بلكه آماري بهتر هم داشته است

برخي مي گويند كه بارسلونا، فوتبال نابي ارائه مي دهد، شخصيت خاصي دارد، گوارديولا فرد بي همتايي است و ... اما واقعيت اين است كه آنها هنوز كه هنوزه نتوانسته اند كه بهتر از رئال مادريد باشند.
در دهه اخير، بارسلونا و رئال مادريد به اندازه يك ديگر قهرمان چمپيونزليگ شده اند. تنها تفاوت دو تيم در قهرماني كوپا دل ري است كه بارسلونا آمار بهتري داشته است و در لاليگا نيز رئال مادريد به مراتب آمار بهتري نسبت به حريفش داشته است.
رئال مادريد در دهه اخير ف 4 بار نايب قهرمان لاليگا شده است و بارسلونا فقط دو بار. رئال مادريد هيچ گاه نشده كه در رده هايي از لاليگا كه به چمپيونزليگ مي رسند حاضر نباشد اما بارسلونا سابقه ششمي را هم دارد. علاوه بر آن، رئال مادريد دو بار نايب قهرمان كوپا هم شده است.
ديگر واقعيت اين است كه رئال مادريد در ده سال اخير، از نظر آماري در لاليگا از بارسلونا بهتر بوده است. رئال مارديد در دهه اخير، 779 امتياز در ليگ گرفته است و بارسلونا، 750 تا (29 تا كمتر از رئال مادريد)
خلاصه اين كه اين فاصله عظيم ميان اين دو تيم كه برخي آن را تصور مي كنند، به هيچ وجه از نظر آماري واقعيت ندارد. بارسلونا در دوران خوبي است اما همچنان در طول تاريخ در سايه رئال مادريد بوده است.
من اعتراف میکنم...
پ.ن۲:امتحانا تموم شد ولی هنوز حس خوندن نیس..
پ.ن۳:فاصله رئال با بارسا ۴ امتیاز شد...
پ.ن۴:به درک...!
پ.ن۵:کمرم شکست...دارم میمیرم از درد!!!!
پ.ن۶:قطبی با غرور تمام میگفت:"۲ماه تمام گفتین این تیم تیم نیت منم مربی نیستم..."
اقای قطبی:این تیم تیم نیست تو هم مربی نیستی...
پ.ن۷:از شجاعی آدم لوس تر دیده بودین؟؟!!!یه ذره غیرتم خوب چیزیه...
پ.ن۸:من اعتراف میکنم...
خلاص شدیم...
به سلامتی این امتحانات دست از سر کچل ما برداشت !![]()
امروز که امتحان ادبیات رو اولین نفر توی کل سالن دادم ...
از همون طبقه بالا از خوشحالی پرواز کردم اومدم طبقه پایین ...![]()
خوب tnx God ![]()
ابته خوب توی مدت امتحانا هم با خیال راحت زندگی میکردیم ...![]()
هنوز باورم نمیشه با یک ساعت خوندن واسه هر امتحانی اینجوری بگذره !![]()
خوب گذشت در هر صورت ...
فقط این هندسه میاره پایین معدلو ...
فدای سرم خوب بیاره ..![]()
معدلو میخوام چیکار کنم؟![]()
نهایی که نیست!![]()
امروز با دوتا از بچه ها حرف میزدیم ...
در آخر که حرفامونو زدیم دلمون به حال خودمون سوخت ...!![]()
تا حالا توجه کردین دانش آموزا چقد بدبختن ؟!![]()
باید از یه علایق خودشون بزنن و یه سری درسایی بخونن که اجباره ...![]()
واقعا" ما نفهمیدیم توی کل زندگی ...مثلا" این عربی به چه دردمون میخوره ؟!![]()
چرا باید کسی که بیشتر عربی میدونه بتونه بیوتکنولوژی بخونه ولی کسی که در حد همون نفر ریاضی و زیست و شیمی و ... (دروس اختصاصی ) میدونسته نتونه بخونه ...![]()
در حالیکه ممکنه هوشش از اون یکی بیشتر بوده ...![]()
هی زندگی...اینه اون نظامی آموزشی که ما قبولش کردیم و داریم مث خر بهش عمل میکنیم ...![]()
به خاطر نمره ی 75/19 گریه میکنیم ...(البته این مورد مخصوص این دختر لوساس که شب امتحان 25 بار از کتاب کپی میگیرن ...کپی هارو میخورن نشخوار میکنن )...![]()
کاش میشد یه کاری کرد !!!![]()
خوب بیخیال ...![]()
احتمالا" دیر به دیر آپ کنم چون میخوام واسه المپ بخونم...![]()
ولی خوب شما به این کارا کار نداشته باشین...![]()
میام نظراتونو میچکن ج میدم...
فعلا"...![]()
-----------------------------********************------------------------------
راستی این آدرس وب المپیادمه خواستین بیاین اونجا ...
بايد از سمپادي بنويسم كه ديگر نيست...
خوبین ؟
امتحانا چه طوره؟![]()
امتحانای ماهم میگذره بد نیست![]()
امروز ریاضی داشتیم![]()
اگه خدا بخواد ۲۰ میشم![]()
البته اگه ۲۰ هم نشم حق دارم چون هیچی نخونده بودم...![]()
کلا" واسه این درسای مضخرفی که مجبوریم بخونیم زیاد وقت نمیذارم...
البته بماند که ریاضی مضخرف نیس![]()
خوب دیگه درس حفظی نیس....
امروز تو یه وبلاگی داشتم میگشتم یکی از پستاش این بود که توی ادامه مطلب گذاشتم از آقای رضا امیرخانی![]()
خیلی طولانیه ...
حتما" اگه نخوندین ذخیره کنین بخونین من که اشکم دراومد![]()
ببینین چه بلایی سر سمپادمون آوردن![]()
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن۱:مردم شکست عشقی میخورن ،رمان عاشقونه میخونن،فیلم هندی میبینن گریه میکنن ....
ما چی میخونیم گریه میکنیم![]()
جون هر کی دوس دارین برین بخونین حلالتون نمیکنم![]()
پ.ن۲ : قالب جدیدو حال کنین(این کاملا" بر حسب سلیقه خودمه)![]()
پ.ن۳:این پستو هی میزدم هی میگفت لینک غیر مجاز داره خطا میداد![]()
رفتم منبع مطلب که نودت دات نت بود رو برداشتم پست ثبت شد![]()
![]()
واقعا" یعنی چی؟
پ.ن ۴ :اینم منبع فرعی این مطلب :http://bioboy.blogfa.com
گفتم که بعضیا به خودشون نگیرن![]()
نیشابوریاش بیان وسط سریع!
اومدم یه چیز کوتاه بگم برم !![]()
از اونجایی که همه مطلعین سمپادیا که به ...شد !![]()
بچه های نیشابور بیاین اینجا فعالیت کنین !![]()
البته مگس هم پر نمیزنه ولی چه کنیم !![]()
واسه ورود اینجا کلیک کنید !![]()
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:نظر در دو پست قبل![]()
سایت گل – بارسلونا پنج بر صفر رئال مادرید را برد. این بدترین باخت مورینیو بود و بارسا به راحتی گل میزد. در این بازی 13 کارت داده شد و رونالدو و راموس با حریف درگیر شدند. اما اگر بازی ادامه پیدا میکرد چه اتفاقاتی میافتاد؟ خبرگزاری آسوشیتد پرس در مطلبی به طنز نوشته که در این صورت چه میشد:
دقیقه 97 – بویان بازی سنگ، کاغذ، قیچی بین بازیکنان بارسلونا را میبرد و به این ترتیب او برای زدن گل ششم انتخاب میشود. ویکتور والدس از حالا به فکر آن است که برنده قرعهکشی شود و گل هفتم را او بزند.
101 – ژوزه مورینیو درمییابد که حلقه قدرت «آقای خاص» او را بردهاند و به جایش حلقهای معمولی گذاشتهاند که منفجر هم میشود.
108- رونالدو از این که در اوایل بازی پپ گواردیولا را هل داد پشیمان است. او میگوید کاش قهوه روی لباس او میریخت.
115 – مسعود اوزیل فراموش میکند که او هم در بازی حضور داشته.
120- داوید ویا با یک چشم بسته و در حالی که دارد گوشش را میخاراند، از روی نیمکت گل سوم خود را میزند.
123- رافا بنیتس به بدبختی مورینیو میخندد.
129- سرخیو راموس در رختکن یک مشت به صورت خودش میزند تا ببیند چه حسی میدهد.
133- ترس وجود ژابی آلونسو را فرامیگیرد؛ او نگران آن است که سر و کله نایجل دییونگ ناگهان پیدا شود.
145- ناگهان خونریزی از صورت جرارد پیکه آغاز میشود.
148- ژوزه مورینیو اعلام میکند که این بازی خیالی بوده و واقعی نبوده. او میگوید این تخیل جمعی همه بوده که فکر میکردهاند بازی انجام شده. ویکتور والدس او را شخصا از ورزشگاه بیرون میبرد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
نینا : با اجازه ریحان جونم نظر خواهی غیر فعال شد !![]()
من که اینجا واسه عمم آپ نمیکنم !![]()
داوید ویا از روی نیمکت گل میزنه ... ایول خیلی توووووووووووپ بود ![]()
اون از توی رختکن هم گل میزنه !![]()
اون قسمت ویکتور که میره گل بزنه دقیقا حکم فوتسال ما تو زنگ ورزشو داره !![]()
بازم اگه مشکلی بود خودت نظرخواهی رو فعال کن فقط یه رحمیم به من بیچاره کن![]()
بگرد و اثبات کن ...(هندسه 1 )
واقعا" من هنوز نفهمیدم این هندسه به کجای زندگی من میاد؟ ![]()
میانترم هندسه : ۱۰ !![]()
وای به حال ترمش!![]()
حالا خوشم میاد از گردن کلفتی خودم که با اینکه میدونم اگه نخونم می افتم بازم نیخونم!![]()
پرده ی اول :
دیشب فقط قضیه هارو خوندم و در جستجوی ------------------------------>>
xoy پلک بر هم نهادم و به خوابی عمیق فرو رفتم ! ![]()
در خواب دیدم که من را در اتاقی دایره ای شکل حبس نموده و فرموده اند که گوشه ای را اختیار کن و بنشین ، پس از آن که نشستی زاویه ی بین مجرای کلدوک و دوازدهه ی خودت را پیدا کن !![]()
تا به من بفهمانند که هندسه به درد ما تجربیها هم میخوره !![]()
من نیز در جستجوی گوشه از حال رفته و بیهوش شدم !
پس از به هوش آمدن فیثاغورس را در بالای سر خود مشاهده نمودم که لیوان آب قند را با زاویه ی ۴۵ درجه به من میخوراند!![]()
سپس به من گفت به صورت عمود بر زمین بنشین به طوریکه مساحتی اشغال شده توسط تو مساحت ذوزنقه ای باشد به ارتفاع ۵ سانتیمتر و قاعده های ۶ و ۷ سانتیمتر!![]()
در پی نیافتن چاره خود را به غش زده ...![]()
زیر چشمی مشاهده کردیم که فیثاغورس ناراحت به بیرون از اتاق رفت !![]()
من نیز از فرصت استفاده نمودم و و خود را به پنجره رساندم ....![]()
در لبه ی پنجره ایستاده بودم و به فکر سقوط بودم که ناگهانی صدایی از پشت سر مرا متوجه خودش کرد :![]()
ندا آمد که : پنجره را با زاویه ی ۴۵ درجه ببند !![]()
برگشته و مشاهده کردیم که خواجویی (دبیر هندسه ) با شتاب ۳۰۰ کیلومتر بر مجذور ثانیه به سمت من در حرکت است تا زاویه ی ۱۸۰ درجه ی پنجره را به ۴۵ درجه برساند !![]()
من نیز فاتحه و اخلاص خود را خوانده و رویم را برگرداندم!![]()
در آن لحظه احساس کردم ضربه ای از جانب کمر( که ناشی از بسته شدن پنجره توسط خواجویی بود ) برمن وارد شد !![]()
و من از ارتفاع ۱۰۰۰ متری با سرعت اولیه ی ۳۰ متر بر ثانیه در شرایط خلا سقوط آزاد نمودم !![]()
در فاصله ی یک متری زمین بودم که با صدای مادر گرامی خود از خواب پریده و از مرگ نجات یافتم ....![]()
***
پرده ی دوم :
رفتم مدرسه!
از کل کتاب هندسه و ۲۵ سوال تکمیلی + سوالای امتحانای خودمون و اون کلاس فقط چند قضیه خونده بودم !
همه با اشکال و سوال میومدن مدرسه و منم عاری از هرگونه اشکال و سوال !![]()
خلاصه داشتیم با دوستمون حرف میزدیم که بچه خرخون اون کلاسیا هراسون وارد نمازخونه شد گفت بچه ها امتحان شروع شده دیگه سر جلسه راهمون نمیدن!![]()
منم خیلی شاد و خوشحال بودم و در پی تنوع ته دلم گفتم : آخ جون !![]()
خلاصه پس کلی چاپلوسی اجازه دادن بریم سر جلسه!
***
پرده ی سوم :
من سر امتحان نشستم !
همه مثل بلانسبت الاغ دارن مینویسن !
پشت سری من هی پاشو میزنه به صندلی من !![]()
دو عدد از مراقبا در ۱متری من پچ پچ میکنند !![]()
مدیر مدرسه از این طرف سالن به آن طرف قدم میزند و صدای تق تق پاشنه ی کفش هایش آزارم میدهد !![]()
معاون مدرسه که طول ۵/۱ و عرض ۱ متر دارد تلاش میکند خودش را از مابین صندلی من و صندلی نفر جلویی رد کند ...![]()
***
پرده ی چهارم :
من در حالیکه سوار بر سرویس میشم : بچه ها دعا کنین نیفتم !![]()
در راه منزل در تفکر این بودم که اگه ترم اول یه درسیو بیفتی باید چیکار کنی؟![]()
شهریور که نمیشه امتحان بدی!؟؟؟![]()
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن ۱ : با عرض پوزش سلام!![]()
پ.ن ۲ : ریحان جون خوش اومدی عزیزم !![]()
پ.ن ۳ : بیشتر به لیلی : دقیقا" نمیدونم واسه چی بستنش !
ولی ما یه بحث درست کرده بودیم " مشکلات نظام آموزشی کشور " == > ؟؟؟( تو سمپادیا )![]()
پ.ن ۴ : حالم گرفتست !![]()
داستان بلند...sorry!!!!
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت.
در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود.
در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
"جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد .
به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد.
وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.
بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد.
من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.
اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود .
اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.
او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم.
کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود.
اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم .
به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم
. من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد .
از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست .
او گفت که اين فقط يک امتحان است!
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
پ.ن:فردا امتحان هندسه داریم...
دعا کنین نده بمانیم....!
نصف سوالارو ندارم چون حوصله نداشتم بنویسم سر کلاس...
حالا با دل خجسته نشستم پای نت...